|
حرفای پسرونه |
|
|
یکی از همسایه هامون که تو کار ساخت و ساز برجه، از سر همسایگی و معرفت میخواد از این به بعد کالاهای ساختمانی مورد نیازش رو از من بخره. پروژهاش همه بالای 15 طبقه هستن. چند روز قبل اومد به اجناس داخل مغازه و قیمت هاش یه نگاه انداخت. البته مسلمه که تو فروش عمده قیمت رو زیر نرخ بازار حساب میکنن. ولی امیدوارم که بتونیم در مورد قیمتها با هم کنار بیایم. تا من بتونم ایشون رو به یه نون و نوایی برسونم( چقدر من پسر خوبیم ) نوشته شده توسط جعفر در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 ساعت 20:35 | لینک ثابت |
لطفا مریض جماعت به وبلاگ من نیاین. اینجا هیچ خبری نیست. چیزی هم واستون پیدا نمیشه. انقدر هم تو کار دیگران فضولی نکنین
نوشته شده توسط جعفر در چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 19:52 | لینک ثابت |
امروز رفتم دانشگاه تا گواهی پایان تحصیلاتم رو بگیرم. یه دختریه، هم خوشگله و هم میدونم که واقعا بهم علاقه داره. هر وقت می بینتم همه رو دور میزنه میاد طرفم و نزدیکم وایمیسته تا توجهم بهش جلب بشه. ولی غرورش بهش اجازه نمیده که تابلو کنه. این حرکتش واقعا برام قابل احترامه. راستیتش تو رویارویی اول خودم بهش نخ دادم. ولی ضد حالش اینه که اون کارشناسی میخونه. از اون گذشته منم که کلا دیگه درسم تموم شده. نمیدونم باید چیکار کنم. سر نماز همش قیافش جلو چشمم بود. آخه ولی خوب نمیشه که هر روز تمام کارو زندگی رو ول کرد و کلی راه کوبید رفت دانشگاه تا دیدش و سر صحبت رو باهاش باز کرد. حیفففففففففف ای کاش آشناییمون زودتر از اینا اتفاق میفتاد. هر چند که از رابطه های دوران دانشجویی دل خوشی ندارم. هر چی قسمته همون میشه.
دمش گرم حداقلش باعث خوردن یه تلنگر به ذهنم شد و از اون وضعیت فلاکت بار خلاصم کرد
. . نوشته شده توسط جعفر در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 22:38 | لینک ثابت |
نزدیک یه هفته ای میشه که مغازه رو باز کردیم. راستش اول نظرم بود که لوازم خانگی و کریستال فروشی باز کنیم. ولی دیدم چون هم به کار خودمون مربوط نیست و هم اینکه حال و حوصله همدم شدن با زن جماعت رو ندارم، بیخیال شدم. شاید اشتباه کرده باشم ولی چون دیگه ناخواسته مسیر فعالیت و درآمدمون از طریق فعالیت تو زمینه ساختمان حاصل میشه. ترجیح دادم تو رشته ای مرتبط بهش ادامه بدم. واسه همین مغازه کالای ساختمانی باز کردم. تا العانش 6 میلیون تومن جنس انبار کردیم و اگه کارمون بگیره بیشترش هم میکنیم. البته فعلا بازار تعریفی نداره چون هم میریم تو فصل سرما و هم اینکه هنوز تو منطقه شناخته شده نیستیم. دو سه ماه اول رو باید تو مغازه گردو خاک بخورم. هر چند که تو همین چند روز 60 تومن فروش داشتم. امیدوارم وضعیت بهتر بشه. صبحا داداشم میشنه، من تو شرکتم و بعد از نهار خودم میشینم. یه جورایی انگار عقده کار کردم دارم، غیرتم بهم اجازه نمیده یه لحظه استراحت کنم. یه چیزی بگم بخندیم، بعضی شبا به مخم میزنه برم مسافر کشی هم بکنم. تازه یه بار هم خواستم برم ولی اونقدر بابا مامانم بهم فوش دادن که بیخیال شدم. تنها چیزی که باعث میشه اینطوری باشم اینه که همیشه یه فلاسک چای همراهم دارم که هر وقت خسته شدم سریع واسه خودم چایی می ریزم. کلا از بچگی چایی خور بودم، یادم میاد تو دانشگاه هم تو وقت تنفس بین دو تا کلاس فورا میرفتم دو سه لیوان چایی میخوردم. خنده دارش این بود که اون بابایی هم که تو پارک جلوی دانشگاه چایی لیوانی میفروخت. کاملا به برنامه درسیم و روزهایی که دانشگاه میرفتم آشنا بود و روزهای دیگه جای دیگه ای مشغول میشد. هیچ وقت یادم نمیره روزهای آخر دانشگاه که با یکی از همکلاسی هام که اونو هم اغفال کرده بودم داشتیم چایی میخوردیم که یکی از دخترای دانشگاه که خیلی دوست داشت باهاش دوست بشم، از جلومون رد میشد که نگاه به من کرد و با ناز و عشوه گفت " آخییییییییی خسته نباشین" من بهش توجه نکردم و کمی بعدش یه راننده تاکسی پروووو که اونجا بود زد تو سرم و با حسرت بهم گفت " اگه اون دختره اینو به من میگفت ماشینمو به نامش میزدم "
. . نوشته شده توسط جعفر در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 22:8 | لینک ثابت |
امروز بعد مدتها تو خیابون یه دختررررر خوب دیدم. از همکلاسی های دانشگاهم بود. چادر پوشیده بود. وایییییییی که چقدر خوشگل و ناز شده بود. همونی که چند آپ قبلیم براش آرزوی خوشبختی کرده بودم.
تو آشناها دخترای زیادی رو میشناسم که از خوشگل بودن خودشون هر استفاده ای میکردن. هر روز با یه پسر بودن. جوری که دیگه تو تمام شهر اسم در کرده بودن. نمیدوم دیدگاه شما دخترا نسبت به این موضوع چیه یعنی از معروف شدن تو یه محله یا خیابون یا شهر لذت می برین؟ از اینکه همه پسرا وقتی از کنارتون رد شدن یه تیکه بارتون بکنن. اسمش ژیلا بود. سنش که به 27 سال رسید تحت فشار خانواده دنبال پیدا کردن شوهر رفت. ولی هیچ کدوم از پسرایی که تا دیروز حسرت صحبت باهاش و خرج کردن واسش رو داشتن. موضوع که ازدواج شد، دیگه تحویلش نگرفتن. مثل اینکه بختش بسته شده باشه دو سال هر چی تلاش کرد کسی حاظر نشد باهاش ازدواج کنه. آخر سر یه بابای چشم و گوش بسته ای رو تور کرد و ژیلا خانوم بزرگ و پر افاده شد زن یه راننده کامیون. العانم بعد هفت سال زندگی میخوان تلاق بگیرن چون نگو آقای راننده یه بیماری ناعلاج داره، که اگه بچه دار بشن بچشونم مثل خودش بیماری صدف پوستی خواهد داشت. دلم واسش میسوزه. از خدا میخوام که مشکلاتش حل بشه.
اینا رو نگفتم که مثل این سریال دلنوازان همش ضد حال باشم. خواستم نظر شخصیمو در این مورد گفته باشم.
نوشته شده توسط جعفر در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 22:41 | لینک ثابت |
سلام چند روزه دارم مثل یه کارگر کار میکنم. البته خودمم خیلی لذت می برما. سمت چپ خونه یه مغازه داریم که مشاور املاک کردیمش، سمت راستشم پارکینگه. بابام به درآمد شرکت و بنگاه هم راضی نیست و از اونجایی که منطقه کشش داره تصمیم گرفتیم پارکینگش رو هم تبدیل به یه واجد تجاری بکنیم. که وقت بیکاری توش مشغول باشیم. خلاصه بابام میگه دو تا پسر بزرگ کردم که العان به دردم بخورن. بیل و کلنگ داده دستمون که یه چند قسمت از دیوار رو خراب کنیم، در پارکینگ رو هم در بیاریم و در مغاره براش نصب بکنیم و خلاصه تو این چند روز منو داداشم دیگه به صورت عملی با اکثر کارای ساختمان آشنا شدیم. تمام دستام پینه بسته و رنگی شده. ولی خوشحالم از اینکه بابام آینده شغلی مون رو تو این مملکت بی درو پیکر تضمین کرده.
ای لاو یووووووووو پدرم
نوشته شده توسط جعفر در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 17:36 | لینک ثابت |
خونه اي كه شبيه مسجد باشه آدماش اين شكلي ميشن خيلي ناراحت كنندس.... عذاب آوره....... ولي بايد منطقي برخورد كرد عكس دختر همسايمونه!!............ دلم واسش میسوزه.......
کاش میمردمو این فیلمو نمی دیدم
باز دلم گرفت لعنت به این روزگار کثیف لعنت به آدمای بیشــــعور و نامردش دوست دارم باهاش هم صحبت بشم
نوشته شده توسط جعفر در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 0:32 | لینک ثابت |
اصلا اصلا از گذاشتن اين شعر هدفي ندارم. فقط چون تو سايت اجتماعي صبا خانوم اينو يه زماني گذاشته بودم و تازه يادم افتاد تو وبلاگم نزاشته بودمش. با خودم گفتم چه اشكالي داره العان بزارمش تا وبلاگم انقدر ضايع ديده نشه و حداقل توش يه شعري باشه. دوست ندارم مثل بقيه وبلاگ هاي شخصي شعراي ديگران رو بزارم چون به غرورم بر ميخوره، بقيه آپهام رو هم خدا كريمه. دل منم مثل ميد رو زمين نمي مونه. ۲۰۰۹/۷/۷ نوشته شده توسط جعفر در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 3:20 | لینک ثابت |
با خودم گفتم چي بنويسم كمي بخنديم. ياد پري روز افتادم كه يكي از دوستان مادرم با دخترش اومدن خونمون. سه تا دختر داره كه از بس خوشگلن تو ماجراي ازدواج دوتاي اولي كلي با خواستگار ها كلنجار رفتن تا بلاخره به اوني كه شرايطش از همه بهتر بود دادنشون. وژدانا اين آخريه از قبليا هم خوشگل تره. مادرش كليد كرده به ما كه بايد بگيريمش. انگار كه مثلا يه جنس رو ميخواد بهمون بفروشه. هر روز هفته دو تايي بهمون سر ميزنن. خداييش دختره از سرمم زياد تره هم خوشگله هم پولدارن. ولي من بهش محل نميزارم. چون از دختر قرطي خوشم نمياد. قرطيه خالي هم نيست اصلا كلا نميشه با زبون آدمي زاد، جمش كرد. اولا اون چيزي كه از همه مهمتره اينه كه دهن من هنوز واسه اين جور مسائل بو شير پاكتي ميده. اينو خودمم اقرار ميكنم.( به نيابت از پدر و مادرم) البته نه اينكه معيار ها و وجنات يه مرد بالغ رو نداشته باشما. بر عكس هر كي كه مي بينتم مثل دختر ترشيده ها بهم نگاه ميكنه. ولي خوب اصلا تا حالا به اين موضوع فكر نكردم كه بخوام تو 23 سالگي با كسي ازدواج كنم. ( هم سن ديپيكاما ، چه تفاهمي) من واسه خودم خيلي آرزو ها و برنامه ها دارم. بگذريم. آقا اينا پري روز اومدن خونمون تا من واسه دخترشون يه سري آهنگ رايت كنم. تا شروع كردم به گشتن پوشه هاي آهنگ باز نخ دادن هاي دختره شروع شد. آخييييييييييييييي. هر آهنگي كه توش حرفاي عاشقونه مثل " دوستت دارم " و " عاشقتم " بود، سريع ميگفت: اين قشنگه آقا جعفر واسم بزنش. آخييييييييييي. همچين مظلومانه بهم دستور كپي كردن آهنگ ها رو ميداد كه با خودم گفتم العانه كه ليلي و مجنون پاشن بيان بخوابونن تو گوشم. چهار ساعت طول كشيد. راستيتش خودمم ناراحت شدم. از خودم بدم اومد. ولي آخه نمي شه كه دختر و پسري كه هيچ شناختي از هم ندارن و اصلا آمادگي شو ندارن بخوان تصميماي بزرگ واسه خودشون بگيرن. حداقلش بايد يك سال با هم از نزديك دمخور بشن بعد ببينن مي تونن يه عمر با هم زندگي كنن يا نه. خداييش خيلي خوشگه، چند بار خواستم واسه رو كم كني ببرمش دانشگاه تا نشون بدم خوشگل به چي ميگن ولي ترسيدم روشون باز بشه پيله كنن.
خوشگل بودن فقط ظاهر قضيه هستش. پولدار بودن هم همين جور. مهم ذات آدماست. مهم تربيت و اخلاق آدماست. تازه داشتن همون ظواهر قضيه هم لياقت و جنبه ميخواد. خيلي بيشتر از بقيه هم ميخواد. امروزا تعداد آدماي بي تعهد خيلي بيشتر از بقيه شده. آدماي چشم چرون و بي هويت كه واسشون فرهنگ و عرفو دين مفهومي نداره. دور و بر دختراي قرطي و جلف رو هم مسلما هم تراز هاي خودشون ميگيره. مال پسرا هم همين شكليه. يه بار كه كار خطا تو جمع انجام بدي و خودتو كوچيك كني واسه هميشه سبك بهت نگاه ميكنن. آدماي تازه به دوران رسيده رو هر چقدر هم كه تلاش بكني باز نمي توني هم سطح خودت بكني. اين مهمترين تجربه سه سال ماجراي عشق و عاشقيمه. حماليشونو بكني، واسشون مثل بگوري شعر دروكني. مثل جان نثار پاچه خواريشونو بكني، خلاصه هر چقدر خودتو پايين بكشي تا هم سطحشون بشي باز نه اونا تغيير ميكنن و نه اصلا مي فهمنت. اينو بهش ميگن سبك شدن چون طرف ديگه قضيه واست سرو دست ميشكنن كه دخترشونو بگيري.
اينا هم ته دلم مونده بود كه گفتم. خلاصه از من ميشنوين واسه اينكه ثابت كنين تازه به دوران رسيده نيستين، نزارين كسي بهتون وابسته بشه تا بعد مجبور بشين دلشو بشكنين. اين رمز آدماي بزرگ و با كلاسه كه خودشونو از بقيه آدماي قرطي و جلف جدا كردن و عیارشون بالاست و مثل ياقوت تو هر جايي مي درخشن.
نوشته شده توسط جعفر در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 20:20 | لینک ثابت |
|
|
|
Copyright (C) 2007,
http://rani-s-jafar.blogfa.com.
all right reserved |
|