|
حرفای پسرونه |
|
|
امروز رفتم دانشگاه تا گواهی پایان تحصیلاتم رو بگیرم. یه دختریه، هم خوشگله و هم میدونم که واقعا بهم علاقه داره. هر وقت می بینتم همه رو دور میزنه میاد طرفم و نزدیکم وایمیسته تا توجهم بهش جلب بشه. ولی غرورش بهش اجازه نمیده که تابلو کنه. این حرکتش واقعا برام قابل احترامه. راستیتش تو رویارویی اول خودم بهش نخ دادم. ولی ضد حالش اینه که اون کارشناسی میخونه. از اون گذشته منم که کلا دیگه درسم تموم شده. نمیدونم باید چیکار کنم. سر نماز همش قیافش جلو چشمم بود. آخه ولی خوب نمیشه که هر روز تمام کارو زندگی رو ول کرد و کلی راه کوبید رفت دانشگاه تا دیدش و سر صحبت رو باهاش باز کرد. حیفففففففففف ای کاش آشناییمون زودتر از اینا اتفاق میفتاد. هر چند که از رابطه های دوران دانشجویی دل خوشی ندارم. هر چی قسمته همون میشه.
دمش گرم حداقلش باعث خوردن یه تلنگر به ذهنم شد و از اون وضعیت فلاکت بار خلاصم کرد
. . نوشته شده توسط جعفر در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 22:38 | لینک ثابت |
نزدیک یه هفته ای میشه که مغازه رو باز کردیم. راستش اول نظرم بود که لوازم خانگی و کریستال فروشی باز کنیم. ولی دیدم چون هم به کار خودمون مربوط نیست و هم اینکه حال و حوصله همدم شدن با زن جماعت رو ندارم، بیخیال شدم. شاید اشتباه کرده باشم ولی چون دیگه ناخواسته مسیر فعالیت و درآمدمون از طریق فعالیت تو زمینه ساختمان حاصل میشه. ترجیح دادم تو رشته ای مرتبط بهش ادامه بدم. واسه همین مغازه کالای ساختمانی باز کردم. تا العانش 6 میلیون تومن جنس انبار کردیم و اگه کارمون بگیره بیشترش هم میکنیم. البته فعلا بازار تعریفی نداره چون هم میریم تو فصل سرما و هم اینکه هنوز تو منطقه شناخته شده نیستیم. دو سه ماه اول رو باید تو مغازه گردو خاک بخورم. هر چند که تو همین چند روز 60 تومن فروش داشتم. امیدوارم وضعیت بهتر بشه. صبحا داداشم میشنه، من تو شرکتم و بعد از نهار خودم میشینم. یه جورایی انگار عقده کار کردم دارم، غیرتم بهم اجازه نمیده یه لحظه استراحت کنم. یه چیزی بگم بخندیم، بعضی شبا به مخم میزنه برم مسافر کشی هم بکنم. تازه یه بار هم خواستم برم ولی اونقدر بابا مامانم بهم فوش دادن که بیخیال شدم. تنها چیزی که باعث میشه اینطوری باشم اینه که همیشه یه فلاسک چای همراهم دارم که هر وقت خسته شدم سریع واسه خودم چایی می ریزم. کلا از بچگی چایی خور بودم، یادم میاد تو دانشگاه هم تو وقت تنفس بین دو تا کلاس فورا میرفتم دو سه لیوان چایی میخوردم. خنده دارش این بود که اون بابایی هم که تو پارک جلوی دانشگاه چایی لیوانی میفروخت. کاملا به برنامه درسیم و روزهایی که دانشگاه میرفتم آشنا بود و روزهای دیگه جای دیگه ای مشغول میشد. هیچ وقت یادم نمیره روزهای آخر دانشگاه که با یکی از همکلاسی هام که اونو هم اغفال کرده بودم داشتیم چایی میخوردیم که یکی از دخترای دانشگاه که خیلی دوست داشت باهاش دوست بشم، از جلومون رد میشد که نگاه به من کرد و با ناز و عشوه گفت " آخییییییییی خسته نباشین" من بهش توجه نکردم و کمی بعدش یه راننده تاکسی پروووو که اونجا بود زد تو سرم و با حسرت بهم گفت " اگه اون دختره اینو به من میگفت ماشینمو به نامش میزدم "
. . نوشته شده توسط جعفر در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 22:8 | لینک ثابت |
|
|
|
Copyright (C) 2007,
http://rani-s-jafar.blogfa.com.
all right reserved |
|